معرفی کتاب عشق کافی نیست (کتاب ۳۲)

نام کتاب: عشق کافی نیست

نویسنده: مارک منسون

 ترجمه: سیمین محمدی

نشر: میلکان ۱۳۹۷

۲۲۴ صفحه
۳۵ هزار تومان

کتاب عشق کافی نیست

کتاب عشق کافی نیست

با هم گزیده‌ای جذاب از کتاب «عشق کافی نیست» را با هم می‌خوانیم.

  1. می گویند یونانی‌ها عبارت «خودت را بشناس» را روی معابد باستانی‌شان می‌نوشتند و مردم را دعوت می‌کردند که گاهی وقتشان را صرف سؤال کردن از خود در مورد انگیزه‌ها و اعمالشان کنند.

 خودشناسی در رأس اکثر ادیان و مکاتب فلسفی دنیا قرار دارد.

  1. افرادی که باور دارند باهوشند در آزمون‌ها بهتر عمل می‌کنند، حتی اگر باهوش‌تر نباشند و بیشتر از دانش آموزان متوسط درس نخوانده باشند.

افرادی که معتقدند نوشیدنی انرژی زا مصرف کرده‌اند می‌توانند وزنه‌های سنگین‌تر از حد معمول بلند کنند، حتی اگر نوشیدنی که بهشان داده‌اند حاوی هیچ ماده خاصی نباشد.
افرادی که معتقدند به خواب کمتری نیاز دارند، واقعاً با خواب کمتر نسبت به بقیه عملکرد بهتری دارند. باورها قدرتمندند و به دلیل قدرت آنها باید یاد بگیریم ذهنمان را پرورش دهیم. چیزی را باور کنید که مفید است نه چیزی که حقیقت دارد. اعتقادات و باورهای ما درباره

  1. هر کسی که به اندازه کافی در اینترنت وقت گذرانده باشد، می‌داند در مورد هر چیزی می‌توان بحث کرد وقتی  عمیقاً درباره زمینه‌هایی مانند جذابیت، شادی، موفقیت، انگیزه، رشد و توسعه، تحقیق و مطالعه می‌کردم چیزی که واقعاً ناامیدم کرد این بود که تقریباً هیچ اتفاق نظری در مورد آنها وجود نداشت.فقط داده‌های خام بود و درباره بسیاری از این داده‌ها هم بحث و جدل وجود دارد حتی در دشوارترین علوم ثابت شده که تعصبات ناخودآگاه دانشمندان بر نتایج آزمایش‌های آن‌ها تأثیرگذار بوده است. در واقع اعتقادات خودشان نتایجی را که به دنبالش بودند تحت تأثیر قرار داده و به طور ناخودآگاه بر نحوه انجام آزمایششان هم اثر گذاشته است.

 

نکته این جاست که در آخر خودمان اعتقاداتمان را انتخاب می‌کنیم. هر چیزی که امروز باورش داریم و درباره‌اش می‌اندیشیم چیزی بوده که در نقطه‌ای از مسیر زندگی تصمیم گرفتیم باورش کنیم و تشخیص داده‌ایم که برایمان مناسب است. این قانون بر همه چیز اعمال می‌شود بنابراین پیشنهاد می‌کنم چیزی را باور کنید که مفید است نه چیزی که حقیقت دارد.

 

زیرا هر باوری به ما کمک نمی‌کند، بسیاری باورها به ما آسیب می‌زنند. کسانی که باور دارند زشت هستند تنها متوجه افرادی می‌شوند که به ظاهر آنها واکنش منفی نشان می‌دهند و نه افرادی که به ایشان دید مثبت دارند.

 درستی یا نادرستی یک اعتقاد مهم نیست چیزی که اهمیت دارد سودمندی و فایده آن است.

دفعه بعد که احساس حماقت یا ناامنی کردید از خودتان بپرسید آیا چنین باوری سودمند است دفعه بعد که احساس بی کفایتی کردید یا اینکه از پس کاری بر نیامدید از خودتان بپرسید این باور سودمند است یا نه؟

دفعه بعد که احساس کردید جذاب یا خوشایند نیستید یا اینکه فلان موقعیت دست نیافتنی است از خودتان بپرسید داشتن چنین باوری سودمند است یا نه؟ چرا؟ چون مهم نیست چه چیزی درست است چه چیزی نادرست. در اکثر مواقع درباره حقیقت اختلاف نظر وجود دارد پس چرا روی جنبهٔ تمرکز نمی‌کنید که نفعی به حالتان داشته باشد.

داستان خودکشی ویلیام جیمز

  1. در میانه قرن نوزدهم در خانواده‌ای ثروتمند پسری به دنیا آمد که از همان آغاز دچار مشکلات جسمی جدی شد. عارضه چشمی که به طور موقت او را نابینا کرد. ناراحتی وحشتناک معده که به خاطرش مجبور به رژیم غذایی سخت شد و کمردردهایی که تا آخر عمر آفت جانش شد.

این پسر تا زمانی که ۳۰ ساله شده بود همچنان بیکار مانده بود و هر کاری شروع کرده بود به شکست منجر شده بود بالاخره با جسمی که به او خیانت کرده و انگار قرار نبود بهتر شود تصمیم گرفت به خانه و پیش پدر ناامیدش برگردد.  زندگی را باخته بود گویا تنها دارایی همیشگی‌اش در زندگی رنج و ناامیدی بود. این مرتبه به افسردگی شدید دچار شد و تصمیم به خودکشی گرفت.

 

اما قبل از آن فکری به ذهنش رسید با خودش قرار گذاشت و در دفتر خاطراتش نوشت که دست به آزمایشی می زند با خود گفت یک سال کامل را با این باور به سر می‌برم که صددرصد مسئول تمام اتفاقاتی هستم که در زندگی‌ام خواهد افتاد هر اتفاقی که باشد.

در این مدت هر کاری در توانش بود بدون در نظر گرفتن نتیجه آن کار برای تغییر شرایط انجام داد. او نوشته بود اگر بعد از یکسال پذیرش مسئولیت همه چیز در زندگی و تلاش برای بهبود آن باز هم هیچ بهبودی در شرایطش حاصل نشد معلوم می‌شود که واقعاً در برابر شرایط زندگی‌اش قدرتی نداشته است سپس جان خود را می‌گرفت…

اسم این مرد جوان «ویلیام جیمز» بود پدر علم روانشناسی امریکا و یکی از پر نفوذترین فیلسوفان در صد سال گذشته. البته در آن روزها هنوز به هیچ کدام از این عناوین نرسیده بود اما به دلیل آزمایشی که انجام داد کم‌کم به این القاب دست یافت که بعدها از آزمایشش با عنوان تولد دوباره یاد کرد

و همه دستاوردهای بعدی‌اش را برآمده از این آزمایش دانست. شرایط خارجی هر چه باشد شما مسئول همه کارهایی هستید که در زندگی انجام می‌دهید در سال ۱۸۷۹   ۱۵ سال پس از انجام این آزمایش سخنرانی‌ای کرد که شاید بتوان گفت معروف‌ترین سخنرانی او بود:  «اراده معطوف به باور»

او گفت همه ما باورها و ارزش‌هایی داریم و چه بهتر که چیزی باشد که برای خودمان و دیگران سودمند است. پذیرش مسئولیت خودمان و ارزش‌هایمان همان انتخاب ساده‌ای است که باعث می‌شود احساس کنیم هر اتفاقی که برای ما می افتد تحت کنترل خودمان است.

 

ما همیشه اختیاری روی اتفاقات اطرافمان نداریم اما همیشه اختیار دو چیز را داریم: اول نحوه تفسیر چیزی که برای من اتفاق می افتد، دوم نحوه واکنش ما با آن اتفاق.

 

پس همیشه خودمان مسئول تجاربمان هستیم چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید همیشه در اتفاقاتی که برای ما می افتد نقشی فعال داریم همیشه در حال تفسیر معنای هر لحظه و هر رخدادیم.

 

  1. نوشتن مطالب روشی ساده اما قدرتمند برای سازماندهی چیزهایی است که ذهنتان را آشفته کرده است.

همیشه از خوانندگانم ایمیل‌هایی با متن‌های طولانی دریافت می‌کنم که درباره مسائل زندگی خود نوشته‌اند اما در انتهای آن گفته‌اند نیاز به جواب ندارند چون نوشتن همه این موارد خودش نوعی تخلیه احساسی و شفاف سازی برای ایشان بوده است.

عمل نوشتن وادارتان می‌کند تمام آن آشفتگی احساسی که ذهنتان را مخدوش کرده سازماندهی و مشخص کنید.

نوشتن دیدگاه‌های جدیدی پیش روی‌تان قرار می‌دهد که قبلاً متوجه آنها نبوده‌اید.

به اصطلاح فوتبالی نوشتن کتاب غیر داستانی از لحاظ مهارت و دشواری مانند لیگ‌های درجه دو و سه است در حالی که کتاب داستان لیگ برتر است و رمان در حد جام جهانی!

 

اگر به ضربه روحی دچار شده‌اید لطفاً در موردش حرف بزنید.

  1. حکایت‌ها در خلأ شکل نمی‌گیرند تنها در صورتی به وجود می‌آیند که آنها را با دیگران در میان بگذاریم. محققان بارها و بارها دریافتند که تحقق رشد شخصی در پی ضربه‌ای روحی وابسته به یک چیز است: تمایل به افشای ضربه روحی در بطن یک شبکه اجتماعی حمایتگر.

 

یکی از دوستان یا اعضای خانواده، روانپزشک، یا مشاورتان را گیر بیاورید و تجربه احساسات، تردیدها و ترس‌های ناشی از ضربه روحی‌تان را با آنها در میان بگذارید.

از پیله ذهنتان بیرون بیاید و شرمتان را با دیگران در میان بگذارید.

عمیق‌ترین حکمت‌های زندگی از ضربه‌های روحی حاصل می‌شود اما اگر آن را به هر نحوی با دیگران در میان نگذارید آن حکمت را هیچ وقت درک نخواهد کرد.

در فرهنگ ما در میان گذاشتن درد خود نوعی ننگ به حساب می‌آید.

متاسفانه افشای این حقیقت که داریم آسیب می‌بینیم با بسیاری از آموزه‌های پیشین ما منافات دارد اینکه باید مثبت و خوش مشرب باشیم اینکه مشکلات ما فقط به خودمان مربوط هستند اما سرکوب ضربه روحی فقط آن را بدتر می‌کند. درونمان می‌گندد و مسموممان می‌کند.

این شاید بزرگترین درسی است که می‌توانیم بگیریم خاموش کردن دردمان و تبدیل آن به پیام امید و توانمندسازی.

سهیم کردن دیگران در درد شخصی‌مان به ما این امکان را می‌دهد که پایمان را فراتر بگذاریم زیرا با نشستن و فکر کردن در مورد مشکلاتمان متفاوت است.

وقتی آن معنا را با دیگران سهیم شویم و در دنیای اطرافمان به آن شکل دهیم این درد از درونمان بیرون می‌رود و چون حالا این درد بیرون از وجودمان است بالاخره می‌توانیم بدون آن زندگی کنیم.

  1. مردم اساساً غیر منطقی‌اند بنابراین باید از آنها فقط انتظار رفتارهایی در سطح عاطفی و ناخودآگاه داشت. اگر بتوانید وارد ناامنی‌های افراد شوید، اگر بتوانید به عمیق‌ترین احساسات ناکافی بودنشان رسوخ کنید هر کوفتی را که به آنها بگویید می‌خرند.

 

این مسئله امروز درس اول بازاریابی است. اینکه نقطه درد افراد را پیدا کنید و بعد زیرکانه حس بدتری درونشان ایجاد کنید.

بنابراین اگر بازاریابی همیشه سعی داشته باشد برای فروش محصول حس ناخوشایندی منتقل کند پس اساساً داریم با فرهنگی زندگی می‌کنیم که برای به گند کشاندن احساساتمان طراحی شده است.

 

متاسفانه تولید فرهنگ مقایسه و حقارت، سود آور است زیرا افرادی که دائم احساس حقارت می‌کنند بهترین مشتریان هستند.

 

بنابراین مردم اگر بدانند چیزی که می‌خرند مشکلشان را حل می‌کند باید این باور را در ذهن مردم تقویت کنید که مشکلاتی دارند اما نکته اینجاست که شاید واقعاً مشکلی نداشته باشند!!!

 

  1. هر کسی تا به حال در کلاس اقتصاد شرکت کرده باشد حتماً این عبارت به گوشش خورده است، هیچ چیز در این دنیا مجانی نیست یعنی هر چیزی بهایی دارد.

حتی اگر آن بها از اول به چشم نیاید برای دستیابی به هر چیزی باید قید چیز دیگری را بزنید.

 

  1. ما کتاب می‌خوانیم چون هیچ وقت به اندازه کافی مردم را نمی‌شناسیم.

این یکی از آن حقایق پر مغزی است که تا وقتی خیلی بزرگتر نشده‌اید درکش نمی‌کنید.

ما تمایل داریم افراد زندگی‌مان را خودمان انتخاب کنیم منظورم این است که دوست داریم با افرادی دوست شویم که علایق دیدگاه‌ها و تجارب مشترکی با ما دارند.

دنبال تجاربی می‌گردیم که با تجارب و عقاید قبلیمان جور باشد و آنها را تأیید کند.

 

با تفاوت میانه خوبی نداریم چیزی نیست که برایمان طبیعی و عادی باشد گمان می‌کنم داستان‌سرایی و داستان خوانی ما را وادار می‌کند فراتر از چارچوب تجارب محدودمان فکر کنیم و دیدگاه‌های دیگران را هم در نظر بگیریم.

 

کتاب‌ها به این دلیل خاص هستند که موقتاً ما را به مغز نویسنده می‌برند. همچنین خواندن داستان همدلی را بیشتر می‌کند. خواندن داستان عضلات همدلی ما را نرمش می‌دهد و به ما یاد می‌دهد که چگونه دنیا را مانند دیگران ببینیم و دیدگاه‌ها و چشم اندازهایشان را درک کنیم حتی اگر لزوماً با آنها موافق نباشیم یا از حرف‌هایشان خوشمان نیاید.

خواندن در اصل برای ذهن مثل تمرین پرس سینه است و خواندن داستان خوب مثل پرس سینه زدن است بدون اینکه فشار یا دردی را احساس کنید.

خواندن واقعاً معجزه آساست این تنها چیزی است که در دنیا به شما اجازه می‌دهد بیاید و برای مدت کوتاهی در مغز من زندگی کنید. چیزی را ببینید که من می‌بینم چیزی را حس کنید که  من حس می‌کنم و سپس آنجا را ترک کنید.

 

همه ما می‌میریم همه ما! چه سیرکی! همین باید باعث شود به هم عشق  بورزیم؛ اما متاسفانه نمی‌شود.

 

همه می‌خواهند با شریک کاملی باشند اما تعداد کمی از مردم می‌خواهند خودشان شریک کامل باشند.

 

بهترین راه برای پیدا کردن فردی شگفت انگیز تبدیل شدن به فردی شگفت‌انگیز است.

 

تا وقتی چیزی هر چند به نحوی جزئی و ساده درونتان تغییری ایجاد نکرده باشد یادگیری محسوب نمی‌شود.

 

افرادی که نمی‌تواند اعتماد کنند قابل اعتماد نیستند

 

هر چه چیزی بیشتر شما را بترساند به احتمال بیشتری باید آن را انجام دهید

 

هرچه در مورد اشتباهاتتان صادق‌تر باشید افراد بیشتری فکر خواهند کرد که کامل هستید.

 

دنیا روی یک چیز می‌چرخد احساسات مردم

رفتار محتاج توجه شما را به طور وحشتناکی در نظر هر کسی که در شعاع پنج مایلی‌تان باشد غیرجذاب می‌کند.

 

وابستگی ریشه همه زشتی‌ها و استقلال ریشه همه جذابیت‌هاست.

 

  1. قانون «بله البته یا البته که نه» بسیار ساده است از این قرار است که در قرار عاشقانه و روابط هر دو طرف باید برای یکدیگر «بله البته» باشند اگر کسی را ملاقات کنید و یکی از شما یا هر دو برای دیدار دوباره همدیگر بله البته نباشید می‌شود «البته که نه»

 

  1. هر چیزی که به آن فکر یا احساس می‌کنید همیشه لایه دیگری در زیر خود دارد هر چه بیشتر به عمق بروید لایه‌های بیشتری را جدا می‌کنید و احتمال بیشتری وجود دارد که بی اختیار اشکتان در بیاید خودآگاهی مانند جدا کردن پوست پیاز است.

اهمیت خوداگاهی این است که اگر ضعف‌هایمان را بشناسیم دیگر ضعف نیستند

 

  1. گوشی هوشمند سیگار با لباس جدید

دوستان عزیز من رؤیایی در سر دارم: جهانی که مردمش پای گفتگوهای طولانی و یکنواخت بنشیند بدون هیچ احساس نیازی به لحظه دیدن آن صفحه نمایش‌های درخشان. رویای جهانی که در آن افراد هنگام دیدن تئاتر شروع به پیامک بازی نمی‌کنند.

رویای جهانی که مردم همانطور که از جسمشان مراقبت می‌کنند از حواسشان هم مراقبت کنند.

 

  1. مراقب آرزوهایی که می‌کنید باشید چراکه ممکن است به زودی به آنها برسید زندگی چک‌لیست نیست، کوه نیست که بخواهید فتحش کنید. زندگی نوعی «اقتصاد» است. بده بستان است. جایی که هر چیزی باید با چیزی دیگر معامله شود و ارزش همه چیز با میزان توجه و تلاشتان بالا و پایین می‌رود.

 

در آن اقتصاد هر یک باید در نهایت آنچه را می‌خواهید بر اساس آنچه به آن ارزش می‌نهید انتخاب کنید و اگر مراقب ارزش‌های خود نباشید اگر حاضرید چیزی را فقط محض کمی «دوپامین» بیشتر مبادله کنید پس احتمالاً همه چیز را به فنا خواهید داد.

مراقب مرحله بعد یا مرض بیشتر خواهی باشید. بیشتر همیشه بهتر نیست.

 

  1. افرادی که فقیر یا متوسط می‌مانند پول را چیزی می‌بینند که باید خرج شود، افرادی که ثروتمند می‌شوند پول را چیزی می‌بینند که باید سرمایه‌گذاری شود. می‌توانید اسمش را بگذارید ذهنیت خرج کردن در مقابل ذهنیت سرمایه‌گذاری.

یکی شما را ثروتمند می‌کند و دیگری وادارتان می‌کند ایستاده شنا کنید یعنی همیشه در حال مبارزه‌اید تا صورتتان را روی سطح آب نگهدارید.

 

  1. عواطف برجهان حکمرانی می‌کنند دلیلش این است که مردم ابتدا پول را صرف چیزهایی می‌کنند که احساس خوبی بهشان می‌دهد بنابراین هرچه بیشتر بتوانید عواطف و احساسات مردم دنیا را تحت تأثیر قرار دهید پول و قدرت بیشتری نصیبتان خواهد شد  اقتصاد بر احساسات مردم می‌چرخد

تمایل مردم به حس خوب هرگز پایان نمی‌یابد

دنیا بر اطلاعات نمی‌چرخد مردم بر اساس واقعیت یا حقایق تصمیم‌گیری نمی‌کنند آن‌ها پولشان را برحسب اطلاعات خرج نمی‌کنند دنیا بر احساسات می‌چرخد.

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.