پدر و مادر همه خوبی ها!

من عاشق این جمله‌ام: شفافیت پدر و مادر همه خوبی‌هاست.

اساساً اعتقاددارم یکی از ارکان موفقیت در زندگی و کسب‌وکار شفاف بودن با خود است.

شفافیت باعث می‌شود تا بدون غبار و کاملاً واضح خودت و مسائلت را ببینی و با آن‌ها روبرو شوی.

بسیاری از انسان‌ها تا پایان عمر در فضای غبارآلود و غیر شفاف زندگی می‌کنند، آن‌ها جرئت روبرو شدن بدون سانسور با خودشان و مسائلشان را ندارند زیرا شفاف بودن شجاعت می‌خواهد.

چگونه در زندگی و کارمان شفافیت داشته باشیم.

۱-دوست اعداد باشیم.

من عاشق این هستم که هر چیزی را کمی کنم حتی چیزهای کیفی را!

مثلاً به‌جای اینکه بگویم انگیزه‌ام بسیار بالاست بگویم به انگیزه‌ام از ۱ تا ۱۰ نمره ۹ می‌دهم. به‌جای اینکه بگویم این موضوع برایم دشوار است بگویم به‌سختی این موضوع ۸ از ۱۰ می‌دهم. به‌جای اینکه بگویم از خودم راضی هستم بگویم به عملکردم نمره ۷ به بالا می‌دهم.

سعی کنید در ادبیاتتان و کلامتان، قدرت شگفت‌انگیز اعداد را وارد کنید. این بهترین و صریح‌ترین و دقیق‌ترین نوع شفافیت است.
باهم نگاهی بیندازیم به کاربرد اعداد در زندگی:

-میزان درآمد من؟

-تعداد کتاب‌هایی که باید امسال بخوانم؟

-ساعات مفید کاری من؟

-ساعات حضور من در شبکه‌های اجتماعی؟

-ساعات مطالعه من؟

-تعداد اهداف امسالم؟

-تعداد وظایف این ماه/این روزم؟

-ساعات ورزش من در این ماه؟

-تعداد مقالاتی که در اینترنت از من موجود است؟

-تعداد بازدیدکنندگان وب‌سایتم؟

-تعداد مشتریانم؟

شفافیت در کار و زندگی

شفافیت هم برای پوست خوبه هم برای روح!

۲-به عمق برویم.

بسیاری از آدم‌ها با خودشان شفافیت ندارند زیرا خودآگاهی ندارند. آن‌ها دقیقاً نمی‌دانند نیازهایشان، چالش‌هایشان، مسائلشان، اولویتشان، حتی علایقشان و اهدافشان در زندگی چیست.

چه قدر آدم دیده‌ام که می‌گوید به خدا نمی‌دانم به چی علاقه دارم؟

چقدر آدم دیده‌ام که اصلاً نمی‌داند مشکل کسب‌وکارش مثلاً در مشتری مداری اوست؟

چه قدر آدم دیده‌ام که تلاش می‌کنند ولی این تلاششان در جهت اولویت شماره ۱ و حتی اولویت ۲ و ۳ شان نیست به قولی اشتباه می‌زنند!

چه قدر آدم دیده‌ام که نمی‌داند از زندگی چه می‌خواهد، بنابراین هیچ هدف خاصی هم ندارد.

چرا آدم‌ها این موارد را نمی‌دانند، چون خودآگاهی ندارند. چرا خودآگاهی ندارند چون در سطح زندگی می‌کنند و کسی نبوده تا آن‌ها را به عمق ببرد و بخش‌های عمیق وجودشان را نشانشان دهد.

کوچینگ به بهترین شکل ممکن شما را از سطح به عمق می‌برد و با پرسیدن سؤالات قدرتمند، کاری می‌کند تا شدیداً تفکر کنید و با رفتن به بخش‌های عمیق وجودتان، به خودآگاهی برسید و خودآگاهی برابر است با شفافیت.

۳-بنویسیم و ثبت کنیم

نوشتن یکی از وجوه شفافیت است. به همین دلیل بسیار دیده‌ام که دو نفر که تصمیم می‌گیرند باهم شراکت کنند و چندین جلسه باهم می‌گذارند در ظاهر همه‌چیز خوب است اما وقتی برای کارشان قرارداد می‌نویسند، شق دیگری از کار روی خودش را نشان می‌دهد و اختلافات و چانه‌زنی‌ها آغاز می‌شود. این خاصیت مکتوب کردن است.

توصیه می‌کنم تبدیل به یک آدم کتبی شوید. سعی کنید هر چیزی را مکتوب کنید. حتی یک تهاتر ساده بین شما و دوستتان.

نوشته مکتوب یکی از زیباترین و ماندگارترین وجوه شفافیت است.

من حتی میزان عملکرد روزانه خود را ثبت می‌کنم به‌عنوان‌مثال اگر بخواهم عملکرد ۲۴۱ روز قبلم را بدانم با مراجعه به یک فایل ورد می‌توانم بفهمم در آن روز خاص مشغول چه‌کاری و چه مقدار بوده‌ام!

 

۴-حدس نزنیم،حرف بزنیم.

بسیار پیش می‌آید که در مکالمات روزمره در دام این خطا می‌افتیم. طرف مقابل می‌گوید من این کار را به‌زودی برایت انجام می‌دهم و ما هم میگیم باشه. درحالی‌که زود ازنظر دو نفر آدم قطعاً متفاوت است. شاید من دو سه روز را زود بدانم و او یکی دوهفتم را؛ بنابراین پرسیدن بسیار پسندیده‌تر از حدس و گمان است.

بکوشیم با پرسش کلمات ذهنی را به کلمات عینی تبدیل کنیم.

زود و دیر یک کلمه ذهنی است و ساعت ۱۲ یک کلمه عینی است. وقتی فروشنده لامپ می‌گوید کیفیت این لامپ بالاست از یک کلمه ذهنی استفاده کرده و وقتی می‌گوید این لامپ ۳۰۰۰ ساعت کار می‌کند از یک کلمه عینی استفاده کرده است.

کی، کجا، چه کسی، چه مقدار و چگونه. این ۵ آیتم را در هر موضوعی شفاف کنید.

من این کار را به شما تحویل می‌دهم (کی)
من این کار را ۲۴ ساعت بعد به شما تحویل می‌دهم (کی و چه کسی)
من این کار را ۲۴ ساعت بعد در کافه لمیز واقع در … به شما تحویل می‌دهم (کی، چه کسی و کجا)
من این کار را ۲۴ ساعت بعد در کافه لمیز واقع در … به تعداد ۱۰ عدد به شما تحویل می‌دهم (کی، چه کسی، کجا، چه مقدار)
من این کار را ۲۴ ساعت بعد در کافه لمیز واقع در … به تعداد ۱۰ عدد به‌صورت نو و دست‌نخورده به شما تحویل می‌دهم (کی، چه کسی، کجا، چه مقدار، چگونه)

 

ادامه دارد….

2 پاسخ
  1. رضا
    رضا گفته:

    سلام خدمت استاد شیر محمدی عزیز

    منم نمیدونم دنبال چی هستم اصلا نمیدونم کی هستم و باید چیکار کنم اصلا واسه چی به وجود اومدم و اصلا تو خیابون که راه میرم از خودم میپرسم مردم چرا زندگی میکنن یا به چه امیدی زندگی میکنن و از خونه میزنن بیرون… چون من انگیزه ای برای زندگی ندارم… و از زندگی هیچ لذتی نمیبرم… هیچ دلخوشی ای تو زندگی ندارم… چون باید تو زندگی چیزی وجود داشته باشه که صبح زود تورو بیدار کنه تا برای حفظ کردنش یا بدست آوردنش تلاش کنی. چیزی وجود داشته باشه که ازش انرژی بگیری تا حرکت کنی. وقتی چیزی برای انرژی گرفتن وجود نداشته باشه چطور میتونیم در زندگی برای انجام کارها انرژی داشته باشیم.
    اگر کسی نباشه که تشویقت کنه و بالعکسش رو انجام بده و همش سرزنشتون کنه به این حالی که دارم دچار میشید.
    من نمیدونم های زیادی تو زندگیم دارم و فکر میکنم که دلیلش بخاطر اینه که زندگی من با زندگی اکثر آدما متفاوت تره. و زندگی معمولی ای نداشتم.
    مثلا بیشتر آدما، در دوران کودکی برای جنگیدن با همسنو سالشون تشویق نمیشدن.
    برادرانم، منو تشویق میکردن به زدوخورد، مبارزه یا جنگ با بچه های همسایه، با رهگذر و … طوری بود که افراد برای تماشای مبارزه دورم حلقه میزدن و برادرانم منو برای شکست دادن حریفم تشویق میکردن و همیشه من پیروز میدان بودم چون مشوق داشتم.
    درسته که کارشون اشتباه بوده و کار غلطی رو انجام دادن، اما بدتر از اون اینه که با این کارشون باعث شدن من در آینده به مشکل بخورم، چون برای انجام هرکاری به تشویق نیاز داشتم.
    حالا منی که به تشویق عادت کردم هیچ مشوقی ندارم و برای کارایی که انجام میدم همش سرزنش میشم و همش انرژی منفی دریافت میکنم. و این برای کسی که به تشویق عادت کرده غیر قابل هضمه و من رو داغون کرده و حتی از زندگی سیر.
    چنین اتفاقاتی در زندگی باعث افسردگی میشن و زمانی که افسرده بشیم مغز نمیتونه درست تصمیم بگیره. و من احساس میکنم این نمیدونم ها و نداشتن شناخت فردی از این اتفاقاتی که در زندگی رخ میده نشعت میگیره، البته نه هر اتفاقی، بلکه اتفاقاتی که باعث افسردگی میشن.
    این نگرشیه که در حال حاضر دارم و جهت بهتر شدنش و اصلاحش ممنون میشم استاد شیرمحمدی عزیز نظرشون رو بفرماین و بنده رو راهنمایین کنن. باتشکر از مقاله خوبتون.

    پاسخ
    • حسین شیرمحمدی
      حسین شیرمحمدی گفته:

      سلام
      دوستی داشتم که در بچگی پدر و مادرشو از دست داده بود،خردمندی بهش توصیه کرده بود اگه پدر و مادری نداری که راهنماییت کنن کتاب هست و کتابها میتونن بزرگترین راهنمات باشن. اون دوستم به این توصیه خردمندانه عمل کرد و الان موفق و ساده.
      اوصیکم به کتاب،سمینار و آموزش های رشد فردی.

      پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.